|
تا شقایق هست زندگی باید کرد
|
|||
|
درباره وبلاگ |
|
||
|
فهرست اصلی نوشته های پیشین
طراح قالب |
|
به خدا بدان که این دست خودم نیست! اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست! دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم. دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم! به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم! دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی! عزیزم دست خودم نیست که اینهمه تو را دوست میدارم ، این همه احساسات عاشقانه که من برای تو مینویسم دست خودم نیست! به جز تو هیچ چیز از من نمیخواهد!. نه خونی میخواهد و نه نفسی ، نه زندگی را میخواهد و نه هم نفسی این قلب سرخ تنها تو را میخواهد . فقط تو را! عزیزم دست خودم نیست ، دست این قلب پر توقع من است ! به قلبم حق میدهم که تنها تو را میخواهد چون تو اولین و آخرین عشق واقعی و همدلی هستی که در اعماق قلبم نشسته ای و کسی هستی که میتوانی قلبم را برای همیشه نزد خود نگه داری و با حضورت در قلبم انتظار آن را برآورده کنی چونکه تو لایق آن هستی عزیزم! ---آرام--- *!* عاشق شدم *!* تنها شدم این دل این دله دیوونه مستی از می عشق از تو دیوونه رسوای عشق تو این زمونه تنها میمونه دنیای من همه رفت از یادم خدای من بیا برس به دادم عاشق شدم من به دام عشق به چه سادگی به بلا افتادم عاشق شدم ... عاشق شدی خودتورها کردی اون یار من دلمو به تو دادم ای عشق من چرا دادی بر بادم عاشق شدم من به دام عشق به چه سادگی به بلا افتادم عاشق شدم ... دل دیوونه ی من میگه آروم نداره دلم دل دار دیدارم بیا که دل به یاد خبر نداری عاشق شدم من به دام عشق به چه سادگی به بلا افتادم عاشق شدم ...
نوشته شده توسط هم نفس در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 8:12 موضوع: | لینک ثابت
نوشته شده توسط هم نفس در سه شنبه پنجم دی 1385 ساعت 6:7 موضوع: | لینک ثابت عذر خواهی..
چراغ خانه من سوت و کور است ببین راه جداییها چه دور است بیار امشب درآقوشم خدارا که فردا عاشقت مهمان گور است من کیستم سازی شکسته ازنقمه ها لب خاموش وبسته دور از تو ای رویای رنگی دارم من سرنوشتی غمگین در سینه آتش بر لب اما دستم زدامان توکوتاه تا زنده هستم در نگاهت هیچم ندانم چیستم من روزی به یادم افتی اما کانروز دیگر نیستم من آن روز گرید مادرمن غمگین تر از ابر بهاری تو مینویسی با سر انگشت برخاک گورم یادگاری تازنده هستم در نگاهت هیچم ندانم چیستم من روزی به یادم افتی اماکانروز دیگر نیستم من آن روز گرید مادرمن غمگینتر از ابر بهاری تومینویسی با سر انگشت برخاک گورم یادگاری آرام باران ها قسم ،کمی به نگاههايم بينديش. راه کعبه قلب تو تا به کی به روی چشمهای من بسته خواهد ماند؟ ای تمام زمزمه های زنده به ياد نفست ،بيا و ببين چگونه با سيل اشکهایم از تو عذر خواهی می کنم.............آرام
نوشته شده توسط هم نفس در یکشنبه سوم دی 1385 ساعت 5:48 موضوع: | لینک ثابت فقط بگوچرا؟
جشن تو جشن تولد تموم خوبيهاست جشن تو شروع زيبای تموم شاديهاست جشن تو طلوع يک روز مقدسه برام وقت شکر گزاريه به درگاه خداست تو خونه سبد سبد گلای سرخ و ميخک رضا جون تولدت مبارک مني كه عشق تو بودم ؛ حالا عاشق كي هستي؟ نمي گم دلت گرفته ؛ مي دونم كه تنها نيستي همدمت بودم يه روزي ؛حالا با ديگري نشستي!! نكنه عاشقش نباشي ؛ اون كه امروز تو باهاشي بگو كه دلم باهاته ؛ هر جاي دنيا كه باشي تو كه احساسي نداري ؛ ميدوني دلم چه تنگه؟ كاش منم مثل تو بودم ؛ قلبي كه از جنس سنگه مي دوني اين شعر من نيست ؛ حرف يه دل شكستست كسي كه تموم حرفاش ؛ توي ابهام گذشتست راستي مرگم و نديدي ؟ من كه چشمام نمي بينه آخه از روزي كه رفتي ؛ آرزوي من همينه من كه اسراري ندارم ؛ خوشحالم يكي باهاته آخه همدمم تا امروز ؛ يه دونه شاخه نباته ببينم عكسام و داري ؟ اوني كه توي غروبه؟ يادمه وقتي كه ديديش ؛ گفتي واي اين يكي خوبه
نوشته شده توسط هم نفس در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 6:3 موضوع: | لینک ثابت اي آشناي دل ...
پشت اين ديوار سنگي ، يه ماهي داره ميميره تنگ زيباي بلورش ، داره رنگ شب مي گيره كي مي دونه پشت ديوار ، چي مي ياد بر سر ماهي ماهي قشنگ ونازم ، تا به كي تو چشم به راهي اين روزها گلهاي قالي ، همه هم رنگ خزونن توي سينه ها يه مشتي ، قلباي نا مهربونن اين روزا هر جا كه ميرم ، تنگ ماهي ها شكسته همه از هم رو ميگيرن ، دراي خونه ها بسته ماهي جون از چي بنالم ، از خزون گل قالي از تو كه زندوني هستي ، ميون يه تنگ خالي ماهي جون از چي بخونم ، از گلها كه بي پناهن از تو كه زندوني هستي ، يا روزا كه رو سياهن ماهي جون برات مي ميرم ، چقدر تو بي گناهي شيشهي دلم شكسته ، نشكنه تنگت الهي دنياي من وتو ماهي ، مثل آبي وسياهه تو ميون آبي هستي ، قلب من پر از گناهه حيف تو با من بموني ، منه خسته پر دردم فكر نكن دوستت ندارم ، عاشقم دورت ميگردم تو برام معجزه هستي ، توي آخرين دقايق مثل شب بوهاي باغچه ، پر غمي مثل شقايق من برات از چي بخونم ، تو خودت شاعر دهري چي بگم تا كه نريزه ، تو شيريني تو زهري تو شيريني كلا مت ، تو حبابهاي تو خاليت توي اون دنياي پاكت ، توي اون آب خياليت بي كسي مثل خود من ، بي پناه مثل قناري توي تنگ داري ميميري ، همدم و ياري نداري آخ چي شد صدائي اومد ، نكنه تنگت شكسته كسي اومد پشت ديوار ، يا كسي پيشت نشسته از كجا اين صدا اومد ، باد در خونه رو بسته خدا جون فكر نمي كردم ، خونه ي ماهيم شكسته ماهي بيچاره ي من ، كي تو رو بيخونه كرده سنگ اون بچه ي شيطون ، يا دلي سنگ ودرنده ماهي جون خدا بزرگه ، اون نمي زاره بميري يه كمي طاقت بيار واي ، نكنه يه وقت بميري الانه يه تنگ پر آب ، از خونه برات ميارم ترو با تموم قلبم ، توي تنگ آب مي زارم ديگه اين بار نمي زارم ، تو بموني تك وتنها اگه تو نيائي پيشم ، مي ريزم ديوار و يك جا تو رو پشت سنگ ديوار ، ديگه تنها نمي زارم اگه تو نيائي پيشم ، ديوار و برش مي دارم ماهي جون حالا تو دنيا ، ديگه من كَس تو هستم قول بده پيشم بموني ، تو رو آخه مي پرستم حالا ديگه ما مي تونيم ، هر چي ديوار بريزيم توي شهر تيرگيها ، نور و روشني بريزيم سراينده : نيلوفر بياتي
نوشته شده توسط هم نفس در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 ساعت 5:56 موضوع: | لینک ثابت
من پرم از بغض ... بغضي غريب ... پرم از سكوت ... سكوت مرداب ، تشنه ام ، تشنه باران... من مسافري تنها و غريب در كنار رود و ساحل ، و نجاتي براي آرامش نيست... در اينجا تنهام ، تنها تر از خاطر شكسته يك برگ ... دلتنگ تر از تمام ثانيه هاي سرد و سكوت... من غمگينم ... غمگين تر از پرنده هاي درون قفس... در آسمان خاكستري و سرد من هيچ خورشيدي نمي درخشد و هيچ ماهي نمي تابد و هيچ ستاره اي پيدا نمي شود... در اينجا آسمان بغض آلود و زمين بي تاب است و شب مهتاب دل من باراني است و دريچه ي قلبم از مهر و محبت قهر است... در اينجا پنجره هاي قلبم باز شده اند به كوچه هاي تنهايي و درونم پر شده از غم و اندوه... در بهار من هيچ گلي نمي رويد و هيچ درختي نمي شكفد و هيچ پرنده اي پرواز نمي كند... كاش رؤياهايم از حصار تنهايي و غم به ديار قاصدكها كوچ مي كردند... من در اينجا بيقرارمبراي يك لبخند... آيا مي شود براي دل ويرانه ي من يك سبد محبت پيدا شود يا در اين انديشه ام كه آيا مي شود قلبي سبز و ذهني پاك و آسماني ؟ ...
نوشته شده توسط هم نفس در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 ساعت 5:56 موضوع: | لینک ثابت
نوشته شده توسط هم نفس در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 ساعت 5:51 موضوع: | لینک ثابت
ميميرم برات رفتي از برم آرزومه كه نمي دونستي كه من ميميرم برات ميميرم برات عاشقم هنوز نمي خواستي كه بموني و بسوزي به ساز دلم گفتي من ميرم اگه ميري از اينجا تك و تنها تا يه شهر دور برو كه رفتن بدون ما ميرسه به يه دنيا نور برو كه رفتن بدون ما ميرسه به يه دنيا نور به يه دنيا نور سفرت بخير برو گر شكستي ز من مي توني دوباره بساز از دلي شكسته نا اميده و خسته تو باز برو از دلي شكسته نا اميده و خسته تو باز برو - تو بازم برو نمي خوام بياي نمي خوام ميون تاريكي من تو حروم بشي نمي خوام ازت نمي خوام مثه يه شمع بسوزي برام تا تموم بشي برو تو بزرگي مي خوام فقط آرزوم بشي - ارزوم بشي
نوشته شده توسط هم نفس در جمعه دوازدهم آبان 1385 ساعت 11:35 موضوع: | لینک ثابت
نوشته شده توسط هم نفس در سه شنبه نهم آبان 1385 ساعت 5:5 موضوع: | لینک ثابت گورستان عشق
دور از كاخهاي پر شكوه شهر، در گوشه اي از بيابان خشك وبي گياه غروب بود ، غروبي غمگين ، غروبي پر ماجرا ، غروبي كه ديده ي عاشقي را براي ابد بر هم نهاد ودفتر زندگي پر ماجرايش را براي هميشه بست ... جثه ي لاغر ورنجوري بر روي دستان لرزان پسري كه با قطرات اشكش شستشو يافت به گورستان نزديك مي شد... گوري تنگ اغوش گشاده تا عاشقي را در بر گيرد و معشوقه اش را گريان ببيند . دستها به داخل گور فرو رفت واندام را با سوز و گداز ، زير خروارها خاك پنهان كرد... لحظه ها ، روزها ، هفته ها مي گذشت و معشوقه بينوا بر كنار مزار عشق از دست رفته اش چنين مي سرود: به خاك خفته سوگند به عشق پاكمان وبه خاطرا ت گذشته مان وبه مقدسترين كلمات كه همانا عشق مي باشد بعد از تو به ديگري دل نخواهم سپرد ، دستهايم گرمي دستهاي ديگري را احساس نخواهد كرد... لبانم بر لبان ديگري اجازه ي بوسه نمي دهد ، چشمانم نگاه هر كس را نمي پذيرد و اندامم تا زماني كه لبانم ازتو سخن مي گويد و چشمانم در مرگ تو اشك مي ريزد ودستهايم شاخه ي گل ميخكي را به گورت اهدا مي كند در جامه سياه خواهد بود و جز كنار تو منزل ديگري نخواهد داشت ... آه اي يار به ياد دارم در نور سرد وخسته مهتاب چون ناله اميدوار يا چون تني فرسوده از دشتهاي خرم و خاموش مي گذشتيم و تو آهسته مي گفتي : زير آسمان شفاف زير اين نو ماه تاب و خاطره نوسان عاشق در پرتو درخشش ستارگان و در كنار اين بيد كهنسال مرا به خاك بسپار ... پسرك آنقدر مي سرود و ميگريست و ناله ميكرد و آههاي سرد از سينه بر مي كشيد كه شب را به روز و روز را به شب مي رساند... از انگشتانش قطره هاي خون مي چكيد اين نشانه ي ديگري از زندگي او بود ... نشانه ي كندن گورش در كنار معشوقه اش ... گور تمام شد و پسرك جان سپرد ...
نوشته شده توسط هم نفس در سه شنبه نهم آبان 1385 ساعت 5:0 موضوع: | لینک ثابت |
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y H A M E D A L I V E R D I |
|||